داستان کوتاه قاصدک و رز آبی

داستان کوتاه رز آبی
داستان کوتاه رز آبی

چهار نفر از اعضاء خانواده قرار بود به مهمانی به منزل ما بیایند.همسرم سخت مشغول تهیّه و تدارک بود.
پیشنهاد کردم به سوپرمارکت بروم و بعضی اقلامی را که لازم بود بگیرم، مثل لامپ، حوله کاغذی، کیسه زباله، مواد شوینده و امثال آن.  از خانه بیرون رفتم.

داخل مغازه از این سو به آن سو شتابان رفتم و آنچه می خواستم برداشتم و به طرف صندوق رفتم تا بهای آنها را بپردازم.

ادامه خواندن داستان کوتاه قاصدک و رز آبی

طلب یاری از خدا

طلب یاری از خدا
طلب یاری از خدا

اوج رحمت خداوند به بنده اش در اين آيه پيداست

سوره بقره آیه 186:

وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي وَلْيُؤْمِنُواْ بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ 

دراين آيه هفت بار خداوند مي گويد خودم

بی واسطه مهرباني را به اوج مي رساند پادشاهي كه گدايي را  هفت بار با صميمانه ترين حالت به خودش ميخواند…

عِبَادِي ….ي  بنده من
عَنِّي ….. از من
فَإِنِّي قَرِيبٌ…..پس من نزدیکم
أُجِيبُ…. اجابت مي كنم من
إِذَا دَعَانِ….وقتي من را مي خواند
فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي….پس طلب جواب كنند ازمن
وَلْيُؤْمِنُواْ بِي…….در حالي كه ايمان دارند به من

پس بايد …بايد ….بايد …از من…طلب جواب كني….اين امر است  امر موكد… فَلْيَسْتَجِيبُواْ لِي

بايد از من طلب جواب كنندآن هم با چه حالي؟ در حالي كه به من ايمان داري …وَلْيُؤْمِنُواْ بِي

ايمان داشته باش كه مي شنومت ايمان داشته باش كه من نزديكم به تو … فَإِنِّي قَرِيبٌ

 

لبخند (قسمت سوم )

لبخند (قسمت سوم)
لبخند (قسمت سوم)

ﻣﻌﻠﻢ ﺑﻪ ﺷﺎﮔﺮﺩ ﻣﯿﮕﻪ :ﻣﻦ ﺩﻭﯾﺪﻡ ﺗﻮ ﺩﻭﯾﺪﯼ ﺍﻭ ﺩﻭﯾﺪ ﻣﺎﻝ ﭼﻪ ﺯﻣﺎﻧﯿﻪ؟؟؟؟
ﺷﺎﮔﺮﺩ :ﻣﺎﻝ ﺯﻣﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﻣﯿﺮﯾﺰﻥ ﺑﻪ ﺣﺴﺎﺏ!!!!

ﺩﺍﺭﯾﻢ ﺁﺑﮕﻮﺷﺖ ﻣﯿﺨﻮﺭﯾﻢ, ﮔﻮﺵ ﮐﻮﺏُ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﺩﺳﺘﻢ، ﺗﯿﺮﯾﭗ
ﺧﺎﻃﺮﻩ ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﯽ…. ﺑﻪ ﺑﭽﻪ ﺧﻮﺍﻫﺮﻡ ﻣﯿﮕﻢ :ﺩﺍﯾﯽ ﺟﻮﻥ ﺍﯾﻦ
ﮔﻮﺵ ﮐﻮﺏ ﺳﻨﺶ ﺍﺯ ﻣﻨﻢ ﺑﯿﺸﺘﺮﻩ…. ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻭﺭ
ﻣﯿﮕﻪ :ﻓﺎﯾﺪﺷﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﻃﻮﺭ!!

یعنی درکی که استامینوفن نسبت به دردای آدم داره هیشکی نداره!!!!

ادامه خواندن لبخند (قسمت سوم )